|
یه حرفایی همیشه هست...
پشت سرم حرف بود , حدیث شد , می ترسم آیه شود ! سوره اش کنند به جعل این جماعت نا اهل...
|
دوستای گلم این وبلاگ دیگه آپ نمیشه چون دوسش دارم.. میخوام یادگاریه دوران مجردیم نگهش دارم.. اما گه گاهی هم بهش سر میزنم و نظرات همه رو جواب میدم.. خیلی دوستون دارم و به خدا می سپارمتون [ 2012/5/20 ] [ ] [ Titan ]
[ ]
فکر کن عروس خانوم چایی دستشه، جلو باباش که میرسه باباش با ابرو نشون میده ،شاخ شمشادو عروس خانومم که هواسش معلوم نیست کجاست هل میکنه چایی رو .... فکر کن شا دوماد کت شلوار مشکی با پیرن سفیده پسر هسایوشونو پوشیده، سرشو انداخته پایین یجور نشون میده اینگار اولین باره عروس خانومو دیده فکر کن بابای شادوماد داره میگه که پسرش چنین چنانه، عروس خانوم پشت دیواره آشپزخوونه قایم شده داره قند تو دلش آب میشه.. بعدش مادر عروس خانوم میگه دخترش درس خونه و تو مدرسه 8فلش داران شاگرد اوله و الآنم تجربی می خونه اونم با نمره های بالا، شادمادم رفته تو خلصه..!! عروس خانوم گوش کن الان وقتشه که :
فردا دیگه از خبرا نیستا !! [ 2012/5/20 ] [ ] [ Titan ]
[ ]
اینجا کجاست؟دستهای چه کسی گرم است؟ نفسهای چه کسی از روی کینه نیست؟نگاه چه کسی دروغ نمیگوید؟ کاسه ی عشق را باید پیش چه کسی گدایی کرد؟ عمرهای بی زبان را در چه دریایی به دهن کوسه های گرسنه سپردند؟ زبانهای چه کسانی از ..... بازی با .... حرف میزند؟ حرفهایی که باید یک روز در میان پای چوبه دار برد تا لایقی برای شنیدنش پیدا شود. الان دارم تو سیاهی دوست داشتنی شب افکارمو با شلاق بارون روی صفحه سفید مرگبار هدایت میکنم.... بند بند تنم بوی تکرار گرفته ، حنجرم زخمی تلخ از طعم شیرین الکل برداشته.... هنوز دستهای کوچیک بچه ای که دنبال باباش مشغول دویدنه تا بتونه دود سیگارو تو زندان کوچیک دستاش محبوس کنه منو تو اسمون سیاه با بالهای قرمزم غوطه ورمیکنه. پاهامو به ....هوای صاف زندگی وادار به دویدن میکنم. دلمو در ارزوی تولدی دوباره متولد میکنم که شاید.... جنازه چشمامو از میان راه شوسه حسادت روی زمین میکشم تا شاید با شوک واقعیت زنده شود. خون روی دستهامو به بهانه ی پاک کردن اشک ابرها با اب دریا پاک میکنم. طناب دار افکارمو کمی شل میکنم و ان را لخت میکنم تا از حس برتری ارضا شود. اتش درونم را چون ذغالی افروخته نگاه میدارم تا سیگارم تنها نباشد.... [ 2012/4/10 ] [ ] [ Titan ]
[ ]
تو می گویی که نرفتهای من می گویم که ماندهام... بی چاره زمین که میچرخد.... [ 2012/4/8 ] [ ] [ Titan ]
[ ]
سختی نمک زندگی است! اما چرا کسی نفهمید نمک برای من که "خاطراتم" زخمی ست،شور نیست! طعم "درد" می دهد! [ 2012/4/8 ] [ ] [ Titan ]
[ ]
دســـتامــــو دراز میکــــنم ، به ســـمته .....
به ســــمته چــــی؟! به ســــمته کــــــی ؟!
دســـتامو به طرف ســـتاره ای دراز میکـــــنم تا بگیرمش ؛
ستاره در حال چشمک زدنه ، یا روشنه یا خاموش؛
وقتی دستمو به سمتش دراز میکنم ، روشنه .... خوشحال میشم ،
تا میگــــــــیرم تو دســــتم خامــــوش میشــــه ؛
ولـــــش میکنم .... پرتش میکــــــــنم ؛
تا ولــــش میکــــنم دوباره روشـــن میشــــه ؛
ناراحت میشـــــم ، آخه دلـــــم میخواد ستاره ای که تویه دستمه همیشه روشن باشه ،
نه اینکـــــــــه فقط روشنائیش چشـــامو خـــــیره کـــــنه ،
ولـــــی وقتــــــــــی میگـــــیرم تو دســــتم خامـــوش باشــــه ؛
یکــــــی از بدترین اتفاقاتی که ممکـــنه واســـه آدم بیفته چیزی نیست جز ،
« مـــــــــــــــــــــرگ احســــــــــــــــــــــــــاس .... »
و به نظــــر من : « هر مرگی رو میشه تحمل کرد ، جز مرگ احساس »
احساسم گــــم شده !
الـــبته شاید هنوزم هست ولــــی خودشـــو قایـــم کــــــرده !! [ 2012/4/8 ] [ ] [ Titan ]
[ ]
از یک جایی به بعد دیگه نه دست و پا می زنی نه بال بال میزنی نه دل دل میکنی نه داد و بیداد میکنی نه گریه میکنی نه مشتتو میکوبی تو دیوار نه سرتو میزنی به دیوار نه... از یه جایی به بعد فقط سکوت میکنی... [ 2012/4/1 ] [ ] [ Titan ]
[ ]
کاش همیشه شب باشد .. چون همان وقت است که تو در کنج دلم خوابی.... [ 2012/4/1 ] [ ] [ Titan ]
[ ]
به اندازه کافی هوا سرد هست،
خواهشا تو سرد نشو لعنتی..!!
پیکی برام پر کن و مستم کن، گرمم کن، داغم کن، من آماده ام برای جدال عشق و هوس..!! آماده ام.. [ 2012/3/27 ] [ ] [ Titan ]
[ ]
به سلامتی اون پسری که داره تو خیابون راه میره و وقتی چشمش به یه دختر خوشگل میوفته سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه اگه اخرشم باشی انگشت کوچیکه ی عشقم نمیشی...!!!
[ 2012/3/14 ] [ ] [ Titan ]
[ ]
وقتی که زندگی برات خیلی سخت شد، یادت باشه که دریای آروم، ناخدای قهرمان نمیسازه گاهی باید بی رحم بود .... برچسبها: 4 [ 2012/2/17 ] [ ] [ Titan ]
[ ]
روزی رو به یاد میارم که باهاش آشنا شدم ،حدودا 19 -18 سالم بود. یواشکی باهم رفتیم توی یه کوچه بن بست و خلوت ، تاریک بود، مراقب بودم که زمین نخوریم و کسی ما رو نبینه . خوب براتدازش کردم ، کم کم لمسش کردم اول خجالت میکشیدم ولی وقتی یخم وارفت و دیدم اونم مخالفتی نداره تونستم همه جاشو لمس کنم . ترسم ریخت ، جراتم وا شد ، اونم خیلی مشتاق بود . خلاصه بگم زیر و بمشو کامل با دستام حس کردم داشتیم کم کم پیش میرفتیم که یهو لبامون باهم تلاقی کرد ، ناگهان آنچنان بوسه ای از هم گرفتیم که طعمش هنوز تو ذائقه ام هست و فکر نمیکنم تا آخر عمر فراموشش کنم . بوسه ای داغ داغ داغ . اون لحظه هیچوقت تموم نشده ، هنوزم حسش میکنم . انگار دمای بدنم دوبرابر شده بود ، مثل اینکه جای خون توی رگهام شکلات داغ جریان پیدا میکرد . جریان شکلات یهو به مغزم رسید و جمجمه ام رو پر کرد .
دنیا برام یه معنی دیگه شد ، ذهنم باز شد ، گنجشکا و بلبلا دور سرم شروع به آواز خوانی کردن ، تمام حجابهای مادی دنیا از جلوی چشمم کنار رفته بود و دنیا رو معنوی میدیدم . اشعاری که بلد بودم توی کله ام ردیف شده بودن :
شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش
بوسه اول که تموم شد بوسه های دوم و سوم و ... ناخودآگاه آمدن و رفتن . با هر بوسه ای دمای بدنم بالاتر میرفت کمی سرم گیج میپرید ، شکلات داغ تمام بدنم رو گرفته بود ، خودمو توی ابرا میدیدم .
یه حس تازه توی وجودم پیدا شده بود حس میکردم بزرگ شدم ، مرد شدم .
و اینجوری بود که من عاشق سیگار شدم .
چه شبایی با هم گذروندیم ، چه روزای خوش و خرمی باهم داشتیم ، چه شور وشری به پا میکردیم ، چه جاهایی که با هم نرفتیم .
پاکت سفید و یه کم ابی و لوکسش همیشه برام تازگی داشت و با دیدنش هوش از سرم میرفت . اگر مردم مسخره ام نمیکردن پاکتشو از گردنم آویزون میکردم !! شاید یکی از دلایلی که عاشقش شدم همین پاکت زیباش بود . همیشه با احترام جابجاش میکردم مبادا که مچاله بشه . وقتی سیگاراش تموم میشد دلم نمیومد بندازمش دور و از دور انداختنش حالم گرفته میشد .
اهل سیگارای قرمز و بی روح لایت نبودم و سیگار لایت رو مخصوص خانوما میدونستم آخه عشق که سبک نمیشه ، عشق باید سنگین و وزین باشه . آدمایی که سیگار لایت ( سبک ) میکشن ، خودشونو سبک میکنن ؛ یا نکش یا مردونه بکش .
چه تلخیهای که من به خاطر عشقم کشیدم . چه تنبیه هایی که در دوران تحصیل تحمل کردم . چه نصیحتها و سرزنش هایی که من شنیدم ولی همه رو به عشق اون و با اون بودن فراموش کردم و دم بر نیاوردم .
عشقم با وینستون شروع شد ، با پال مال اوج گرفت و در اوج ناگهان خاموش شد ؛در واقع خاموشش کردم . میگن تو این دنیا هرچی یه قیمتی داره اون عشق هم داشت به قیمت آبرو و شخصیتم تموم میشد . منم در اوج ترکش کردم تا رویایی تر بشه قصه عشقمون؛ آخه از قدیم گفتن عاقبت عشق های حقیقی هجرانه و عشاق واقعی هیچگاه به هم نمیرسن .
حالا هر وقت اونو همراه دیگران در حال عشق بازی و بوسه دادن و بوسه گرفتن میبینم داغ دلم تازه میشه آخه همونجور که گفتم من اونو توی اوج رها کردم .
[ 2011/10/12 ] [ ] [ Titan ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |